ورزشکاران براساس ذات وجودی فعالیتی که انجام می دهند، سالم ترین قشر جامعه به لحاظ جسمانی محسوب می شوند و بدن شان آنقدر قوی است که مقابل امراض صعب العلاج و لاعلاج مقاومت بالایی نشان می دهد.

شاید به همین خاطر است که وقتی به بیماری سختی دچار می شوند، بدن آنها بیش از مردمان عادی مقاومت می کند و بعضی اوقات حتی شاهد آن بوده ایم که توانسته اند از یک بیماری کشنده نجات پیدا کنند؛ مانند میگوئل آیندوراین، دوچرخه سوار اسپانیایی یا لارنس آرمسترانگ همتای آمریکایی او که هر دو از شر بیماری سرطان نجات یافتند یا مایکل شوماخر که توانست به واسطه مقاومت بالای بدنی، پس از ضربه مغزی مهلک خود نجات یابد.

البته این مسئله یک روی دیگر سکه هم دارد و آن بیماری هایی است که خود ورزشکاران، خویش را درگیر آن می کنند. استرس به اندازه کافی دردسرساز است و اگر به آن استفاده از داروهای نامناسب و بهره مندی نادرست از امکانات را هم اضافه کنیم، دردسرها افزون می شود. تازه به همه این موارد باید کاهش یا افزایش وزن های تعمدی را هم افزود که کلی قربانی در میان اهالی ورزش گرفته است.

هر چند این سوژه بسیار تلخ بود و ما را به یاد عزیزانی می اندازد که از کف داده ایم و حالا نبودشان آزارمان می دهد اما بد نیست در این شماره یادی از بزرگان و بزرگوارانی کنیم که روزگاری در عرصه ورزش برای خودشان برو و بیایی داشتند اما به واسطه بیماری های سخت و صعب العلااج خیلی زودتر از آنچه که تصورش را می کردیم، از جمع ما پرکشیدند و به دیار باقی شتافتند. روح شان شاد و یادشان همواره گرامی.

پهلوانانی که مغلوب کاهش وزن شدند

کشتی آزاد ما در دهه پنجاه از وجود یک کشتی گیر خوش تکنیک و مؤدب به نام «رمضان خدر» سود می برد. کشتی گیر مازندرانی که سابقه کسب مدال در عرصه جهانی را داشت و در رقابت های المپیک ۱۹۷۶ مونترال هم عملکرد خوبی از خود نشان داد و تا مرز کسب مدال پیش رفت اما در نهایت ناکام شد.

مرحوم خدر در دوران قهرمانی برای اینکه سر وزن برسد، مرتب وزن کم می کرد. آن زمان امکانات و علم مانند الان نبود و وزن کم کردن به روش های کاملا سنتی انجام می شد. از سوی دیگر تغذیه هم هنوز به عنوان یک علم پذیرفته نشده بود و خود همین مسئله بر دردسرها می افزود.

اصرار خدر بر کاهش وزن باعث ضعف دستگاه گوارش او شد و پس از پایان دوران قهرمانی، انواع امراض واقعی سراغش آمد و او را عذاب داد. سرانجام این قهرمان ارزشمند در اواخر دهه هفتاد به خاطر همین مشکل و دردسرهای ناشی از کاهش وزن، خیلی زودتر از حد تصور ما را تنها گذاشت و رفت.

خدر در حالی به رحمت خدا رفته که اغلب همدوره ای های او زنده بوده و خوشبختانه سرحال و سلامت هستند. اگر در آن زمان روش های بهتری برای کاهش وزن وجود داشت احتمال اینکه این کشتی گیر عزیز هنوز زنده باشد، وجود داشت.

کم کردن غیراصولی وزن در کشتی ما قربانی سرشناس دیگری هم گرفته است؛ مردی که سابقه کسب مدال در رقابت های جهانی المپیک را هم دارد. صحبت از «ابوطالب طالبی» است. نفر سوم جهان و المپیک که به خاطر استفاده بیش از حد از سونا دچار بیماری شد و سال ها با آن دست و پنجه نرم کرد. طالبی برای اینکه سر وزن برسد مرتب از سونای خشک بهره می برد و به جهت کاهش سریع وزن گاهی اوقات با گرمکن داخل آن می رفت.

این کشتی گیر مطرح دهه چهل و پنجاه، یک بار داخل سونا دچار افت شده و خواهان خروج از آن می شود اما در سونا را از بیرون قفل کرده بودند تا او از آنجا خارج نشده و سر وزن برسد. فریادهای طالبی به جایی نمی رسد و حتی کار تا حدی بالا می گیرد که به گفته بعضی شاهدان، او شیشه های درب سونا را می شکند. متاسفانه گرمای هوا کار خودش را می کند و به خاطر از دست رفتن آب بدن، مغز او دچار مشکل می شود و آسیب می بیند.

طالبی از همانجا دچار بیماری مغز و اعصاب می شود و بالغ بر دو دهه رنج تحمل آن را به جان می خرد، به طوری که گاهی اوقات تحمل آن درد واقعا برایش عذاب آور می شود. سرانجام این بیماری ابوطالب طالبی را از پای درآورد و دفتر زندگی یکی از کشتی گیران خوب مان را بست. مرحوم طالبی به واسطه فشاری که به مغزش وارد شد، به بیماری شبیه به پارکینسون مبتلا شد.

عمو عزت و بیماری ناشناخته

قدیمی ها به خاطر سماجت او و دشواری رد کردن توپ از این مدافع به او لقب «سیم خاردار» داده بودند. مهاجمان همدوره ای اش معتقدند که در انتخاب این لقب اصلا اغراق نشده، چون عزت جانملکی واقعا مانند یک سیم خاردار بود و برای عبور دادن توپ از او باید دشواری های زیادی را به جان می خریدند؛ مدافع دهه های چهل و پنجاه پاس و استقلال (تاج سابق) که او هم خیلی زودتر از آنچه که تصورش را می کردیم، از جمع ما پر کشید.

جانملکی چندی پس از پایان دوران فوتبالش به یک بیماری ناشناخته دچار شد و پزشکان بعد از مدتی متوجه شدند که او به بیماری MS مبتلا شده است؛ بیماری که به طور مستقیم سیستم دفاعی اعصاب بدن را هدف قرار داده و عملا مریض را ویلچرنشین می کند.

به این ترتیب سیم خاردار فوتبال ایران که روزگاری قهرمانی در بازی های آسیایی را تجربه کرده بود، روی صندلی چرخدار نشست و حتی قدرت حرف زدن هم از او سلب شد. ابتلای عزت جانملکی به این بیماری باعث شد جامعه ورزش برای کمک به بیماران MS گام هایی بردارد و چند بازی خیریه فوتبال هم برای کمک به آنها برگزار شد.

سرانجام عزت الله جانملکی که روزگاری سد راه بهترین مهاجمان ایران بود، نتوانست غول MS را مهار کند و در مهر ماه سال ۱۳۷۸ در حالی که پسرش در تیم پاس توپ می زد، دیده از جهان فرو بست.

البته باشگاه استقلال چند ماه قبل از فوت اش به صورت سمبلیک با او قرارداد بسته بود تا بخشی از هزینه های درمانش را تامین کند. قسمتی از داروهای این عزیز نیز توسط علیرضا منصوریان تامین می شد.

مظلومیت علیزاده

به جرأت می توان گفت در میان ورزشکارانی که دچار بیماری های سخت شدند، مرحوم فیروز علیزاده جزو مظلوم ترین ها بود؛ کشتی گیری که در دهه چهل اولین بار ایران را در عرصه کشتی فرنگی صاحب مدال کرد و به رغم اینکه جزو اقشار متمول جامعه نبود، آنقدر عزت نفس و مناعت طبع داشت که برای تامین مخارج درمانش حاضر نشود پشت در اتاق هر مسئولی انتظار بکشد و چشم به دستان آنها داشته باشد.

علیراده هم سال ها با بیماری صعب العلاج خود دست و پنجه نرم کرد و سرانجام در اواسط دهه هشتاد جان به جان آفرین تسلیم کرد تا دیگر درد نکشد. نکته قابل تامل اینکه بخشی از داروهای او نیز توسط علیرضا منصوریان از خارج کشور تامین می شد و انصافا از این نظر باید سرمربی کنونی نفت تهران را تحسین کرد چون واقعا برای جانملکی و علیزاده مایه گذاشت.

داغ ناصرخان

وقتی صحبت از بیماری ورزشکاران می شود، بدون هیچ شک و تردیدی نام و خاطره «ناصر حجازی» عزیز جلوی چشمان مان رژه می رود. اسطوره ای که واقعا برای رفتن از این دنیا عجله داشت و خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردیم، پرواز کرد. آنقدر زود که حتی فرصت نشد او را واقعا آنطور که بود، بشناسیم. عقابی که خیلی زود نفس کشیدن در این دنیا برایش عذاب آور شد و به جایی رفت که دیگر هیچ کس تور حسادتش را برای مهار او پهن نمی کند. حجازی آنقدر اوج گرفت که حتی بدخواهان او نیز برای دیدنش مجبور شدند به آسمان چشم بدوزند.

ناصرخان از جمله افرادی بود که نه تنها در عرصه مربیگری، بلکه در کل دوران زندگی اش بر روی بسیاری مسائل حساسیت به خرج می داد. او نمی توانست رنج ها را ببیند و حرف نزند، به همین خاطر بارها و بارها با مدیران باشگاه ها دچار اختلاف نظر شد و خودش معتقد بود به خاطر همین روحیه اش، هرگز سرمربی تیم ملی نمی شود (که نشد) و این نیمکت را به او نخواهند داد.

جدا از استرس فراوان، ناصرخان عادت به کشیدن سیگار داشت و این رفتار را سالیان سال ادامه می داد تا جایی که بالاخره همین مسئله دردسرساز شد و همه ما را عزادار کرد.

پاییز سال ۱۳۸۸ وقتی ناصرخان از درد پا به تنگ آمد و برای مداوای آن به پزشک مراجعه کرد، پزشکان خیلی زود فهمیدند که کار از جای دیگری خراب شده و درد ناصرخان در واقع بخشی از بیماری سرطان ریه اوست که قسمت های دیگر بدنش را هم مورد هدف قرار داده است.

شیمی درمانی آغاز و داروهای مرغوبی هم تهیه شد. روحیه مطلوب خودش هم مزید بر علت شد تا امیدواری دکترها بالاتر برود اما هیولای سرطان هم حریف کوچکی نبود و متاسفانه دیر خودش را نشان داده بود. مقاومت جانانه حجازی تا بهار سال ۱۳۹۰ طول کشید اما سرانجام دوم خرداد ماه آن سال، اسطوره استقلال و چهره ماندگار فوتبال ایران که روزگاری بسیاری از بزرگان فوتبال کشور را در گلزنی ناکام کرده بود، مغلوب سرطان شد و برای همیشه چشم هایش را بست تا به سوی آسمان پرواز کند. آخرین پرواز عقاب نه برای مهار ضربه مهاجمان بلکه برای خلاص شدن از این دنیا و مردمانی بود که تاب دیدن او را نداشتند.

خداحافظ رییس

وقتی در پاییز سال ۱۳۷۹ محسن صفایی فراهانی حکم سرپرستی تیم ملی را برای «محمد رنجبر» صادر کرد، نسل فوتبالدوست جوان ما شناخت بسیار کمی از او داشت. یک سرهنگ بازنشسته شهربانی که بعد از پیروزی انقلاب به جز یکی دو مقطع، دیگر کسی او را دور و بر فوتبال ندیده بود. مصاحبه تند علی پروین علیه رنجبر در همان بدو امر هم مزید بر علت شد تا نگاه ها نسبت به او منفی تر شود اما هر چه گذشت، ابعاد شخصیتی رنجبر بیش از پیش آشکار شد و البته به موازات آن محبوبیت او در میان فوتبالیست ها و اهالی رسانه هم افزایش یافت.

رنجبر که همدوره ای هایش او را رییس صدا می زدند، خیلی زود با همه ملی پوشان رابطه عاطفی برقرار کرد و احترام بسیار زیادی نیز برای خبرنگاران جوان قائل بود. او اهل ریاکاری نبود و همین مسئله باعث شده بود بیش از پیش محبوب شود. البته در زمستان سال ۱۳۸۱ کم لطفی هایی در حقش صورت گرفت تا با دلخوری از تیم ملی برود…

یک سال بعد از آن ماجرا وقتی خبر آمد که محمد رنجبر در بیمارستان بستری شده، همه ما نگران شدیم و نگرانی مان وقتی بیشتر شد که شنیدیم او به دلیل تومور مغزی مورد جراحی قرار گرفته است. این بیماری خیلی زودتر از حد تصور رییس فوتبال ایران را زمینگیر کرد و سرانجام در اوایل تابستان سال ۱۳۸۳ موجب خاموشی ابدی او شد تا همه سرهنگ های فوتبال ایران به احترامش خبردار بایستند.

آلزایمر، درد و درمان

در دهه سی شمسی این شایعه در ورزشگاه امجدیه (شیرودی فعلی) شنیده شد که پای چپ او را خریده اند. روزنامه ها هم با آب و تاب در موردش نوشتند و حتی عده ای می گفتند دولت شوت زدن او با پای چپ را ممنوع کرده است.

صحبت از بیوک جدیکار بود، هافبک آذری تاج سابق که در زمره بنیانگذاران این باشگاه در دهه بیست بود، مردی که جزو اولین لژیونرهای فوتبال ایران بود و در دهه سی برای تیم ویکتوریا برلین آلمان شرقی هم توپ زد.

جدیکار یکی از بهترین چپ پاهای تاریخ فوتبال ایران بود و به واسطه زندگی سالم، حتی وقتی از مرز ۶۵ سالگی هم عبور کرده بود، باز در تمرینات پیشکسوتان حضوری فعال داشت اما کم کم دردسرها آغاز شد و عفریت «آلزایمر» سراغش آمد. بازیکنی که روزگاری کابوس هر دروازه بانی بود، حالا هر شب خودش کابوس فراموشی می دید و سرانجام این بیماری باعث شد همه خاطرات خوش فوتبالی از یادش برود.

جدیکار در اوایل دهه نود در حالی که به درد آلزایمر مبتلا شده بود، از میان ما رفت تا دیگر درد نکشد؛ هر چند درد دوری او همواره خانواده اش را آزار می دهد.

معدنی، معدن انسانیت

نمی توان از عزیزان از دست رفته نوشت اما یادی از حسین معدنی عزیز نکرد؛ فردی که پیش از آن که مربی باشد، یک معلم بود و پیش از اینکه معلمی کند، انسانی وارسته محسوب می شد. مرد مظلومی که وقتی تیم ملی با خولیو ولاسکوی بزرگ خوب نتیجه می گرفت، کمتر کسی به یاد می آورد که چه کسی این تیم خوب را ساخت و تحویل ولاسکو داد. حسین هرگز از والیبال برای خودش کیسه ندوخت و به همین خاطر بود که وقتی رفت، حتی یک خانه هم از خودش نداشت و در قطعه نام آوران صاحب خانه ابدی شد.

چند روز قبل از سفر تیم ملی به لهستان برای جدال با این تیم در لیگ جهانی، خبر آمد که حسین معدنی در بیمارستان بستری شده و همراه تیم نمی رود. بستری شدن همانا و کمتر از ۲۰ روز بعد، پر کشیدن…

سرطان در بدن معدنی ریشه دوانده بود و او را مغلوب خودش کرد. «معدنی» رفت اما معدنی از انسانیت را به رخ مان کشید. شاید به همین خاطر بود که مراسم تشییع او واقعا آبرومندانه برگزار شد و اشک هایی که ریخته شد طبیعی بود نه تصنعی.

مرد دل لطیف

تا اینجای کار هر چه نوشتیم از ورزشکاران عزیزی بود که با بیماری های دشوار دست و پنجه نرم کرده و به دیار باقی شتافته اند اما انصافا بی انصافی است اگر در این مورد دست به قلم شویم و یادی از همکاران عزیز خودمان نکنیم. بزرگوارانی که آنها نیز پس از تحمل سال ها درد و رنج از جمع ما پر کشیدند.

باید از «حسین معتمدی» عزیز یاد کنیم که سالیان سال تصویرگر و ثبت کننده خاطرات تلخ و شیرین ورزش ما بود و در بهار سال ۱۳۸۵ پس از یک دوره مبارزه سنگین با بیماری های سرطانی و MS ما را تنها گذاشت. همچنین فراموش نکنیم زحمات منوچهر لطیف دوستداشتنی را که واقعا دل لطیفی داشت و سرطان در زمستان سال ۱۳۸۷ امانش را برید. البته قطعا دوستان رسانه ای دیگری هم به همین دلایل از جمع ما پر کشیده اند که به دلیل محدودیت فضا متاسفانه نمی توانیم از آنها یاد کنیم.

روح شان شاد و جایشان همواره در دل ما سبز و پاینده…

همشهری تماشاگر – مهدی حدادپور